X
تبلیغات
زولا

Google

هشتی
  
 
 
آرشیو
 
دوشنبه 28 آذر‌ماه سال 1384
کوچ پرستو

 

بنام خدای فرشته ها

 

هنوز در باورم نمی گنجد چهل روز ٬  از کوچ پرستوی مهاجرمان - زینب سادات - می گذرد !

زینب جان هنوز باورم نمی شود که از بین ما رفته ای !

هنوز باورم نمی شود غم فراق پدر تو را مریض کرد !

هنوز باورم نمی شود آنقدر بی تابی و بی قراری پدر کردی  ٬ که عاقبت در کنار او آرمیدی !

هنوز باورم نمی شود که نه تو و نه دیگر پدر در کنارمان نیستید !

فرشته کوچک ما ! هر چند در بین ما نیستی ولی  خاطراتت  ٬ لحظه ای ما را تنها نمی گذارد ؛ بازی و خنده های کودکانه ات هنوز در یادمان هست ؛ کیف و دفترچه مدرسه ات سرگرمی لحظه های تنهایی من شده است.

زینب جان ! از وقتی تو رفتی ٬ دیگر غم مهمان هر شب ما شده است ؛ سکوت و تنهایی  جای تو و بابا  را ٬  در خانه پر کرده است !  قناری ها یت   دیگر نمی خوانند !

زینب ! چرا  دیگر  آیدا ٬ زهرا ٬ مرضیه یا پریسا برایت زنگ نمی زنند !؟  دلم برای روپوش و مقنعه مدرسه ات تنگ شده است ! هر شب به انتظار این مینشینم تا بیایی و تکلیف مدرسه ات را  مثل همیشه با هم انجام بدهیم ! راستی نگفتی! هنوز معلمت در کلاس ٬ اسم تو را برای حضور و غیاب می خواند !؟

زینب جان ! امروز می خواهم  آخرین انشای مدرسه ات را دوباره برایت بخوانم ٬ یادت هست !؟

 

  نامه ای به خدا

بنام خدا

من از خدا قدردانی می کنم که این همه نعمت را به ما بخشیده است. من نماز می خوانم  و از خدا تشکر می کنم. من از خدا می خواهم روح پدرم را شاد کند . من همیشه دوست دارم در نماز هایم از نعمت های خدا قدر دانی کنم . خدا مرا نگاه می کند و مواظب کارهای ما است ٬ پس همیشه باید او را شکر کنیم . من از خدا می خواهم همه مریض ها را شفا بدهد ٬ منم شفا بده .....

.

.

.

..........

ما داغ فراق دیده بودیم

افسانه غم شنیده بودیم

اما غم تو جگر گداز است

دردیست که قصه اش دراز است !

برادر داغدارت


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 92031


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها